اين ماجرا را براي كسي تعريف نكني مبادا كه راه رسم جوانمردي ور بيفتد!

اين ديگر از آن مواردي است كه صداي آدم را بلند مي كند. ديروز يكي از دوستانم زنگ زد و گفت كه عروسي برادرزاده اش که قرار بوده نهم مرداد باشد به هم خورده است. علتش را جويا كه شدم گفت خريد عروسي انجام شده بود و تالار پذيرايي رزرو و كارتها پخش شده و مهمانان دعوت شده بودند. اما نكته اي را كه داماد به شوخي پنداشته بود رنگ جديت به خود گرفته و بساط همه چيز را به هم زده بود. عروس خانم از مدتها پيش نجواكنان مي گفته است كه تا مهريه را نگيرم خانه ات نمي آيم و داماد از همه چي بي خبر مي گفته كه باشه خونه كه آمدي ماهيانه سكه به سكه مي دهمت. مبلغ مهريه 300 عدد بوده است. اين عروس خانم و مادر مكرمه اشان كه از خدامهاي حرم حضرت معصومه هستند گفته اند كه نه بايد ابتدا تمام مهريه را بدهي و بعد عروس را به خانه ببري اين شوخي رنگ جديت گرفته و داماد در شوك به سر مي برد!
بشنويد كه اين آقا داماد يک كار ديگر هم كرده است خانه اي را كه در يزد داشته فروخته و در قم كه قرار بوده محل سكونت اين خانم مهندس شيمي و اين آقا مهندس بشود منزلي خريده به مبلغ حدود 50 ميليون تومان و آن را به نام اين خانم كرده است. حال داماد مي گويد خب اين خانه كه به نام شما هست از چه ملول هستي؟ جواب شنيده كه خانه از بهر هديه بوده است و نه مهريه. حساب مهريه جداست!
خانواده اين آقا پسر از يزد مي كوبند و براي صحبت به در خانه اين آقا و خانم كه هر دو از خدامان حرم مطهر حضرت معصومه هستند مي روند و مي شنوند كه اگر چك يا پول نقد آورده ايد بياييد بالا وگرنه ما را با شما كاري نيست و حرفي نداريم. شما آن ور جوي ما اين ور جوي!! و مهمان را راه نداده اند.
پسر در شوك حاصل از اين ماجرا و خانواده به دنبال راه حل. جالب اينجاست كه گويا اصلا هيچ مساله اي دعوايي برخوردي بحثي و گفت و گويي در ميان اين دو نبوده است. راستش را بخواهيد اصلا براي معرفي يك روانشناس به من زنگ زده بودند كه راهنماييشان كند كه با داماد چگونه برخورد كنند تا از شوك ماجرا بيرون بيايد.
دوستم مي گفت موقع خواستگاري خانواده دختر مي گفتند كه ما الگويمان حاج همت هست و اهل جمكران رفتن هستيم و خلاصه امام زمان و اين بحثها.
از ديروز كه اين ماجرا را به من گفته باور كنيد خواب به چشمانم نيامده است و فكرم دائم مشغول است. ناخودآگاه ياد دو قضيه افتادم يكي اينكه مردي در اصفهان هر روز از جلوي مغازه اي رد مي شده و به صاحب مغازه مي گفته اين هزارتومان ما رو بده صاحب مغازه هم به حساب مزاح و شوخي مي گفته الان نه فردا بيا و فردا دوباره موقع گذشتن مي گفت اين هزار تومان ما را بده و صاحب مغازه هم مي گفته برو فردا بيا تا اينكه بارها و بارها اين مساله در جلوي اين و آن تكرار مي شود تا روزي كه طرف با پاسبان مي آيد كه اين آقا هزار تومان مرا نمي دهد. اهل محل هم شهادت مي دهند كه صاحب مغازه هر روز اين آدم را سر مي گردانده و فردا فردا مي كرده است خلاصه صاحب مغازه مجبور مي شود هزار تومان آقا را بدهد!!
حكايت مهريه هم از اين دست شده است. هي گفتند مهريه رو كي داده كي گرفته حالا چه ده تا چه هزار تا. هي چشم و هم چشمي شد و قيمت رفت بالا. قيمتي كه هيچ وقت پرداخت نشد و اصلا قيمت، اين نبود! چون پرداخت نمي شد قيمت بالا مي رفت وگرنه در كجاي دنيا كسي با اين قيمت زن گرفته كه ايران دوميش باشه. به همين عراق و كويت و عربستان و افغانستان و پاكستان يا نه همين جنوب كشور خودمان نگاه كنيد كدام دختري را به بيش از دو سه ميليون داده اند. الان ديگه واقعا دخترها باورشان شده است كه صد ميليون يا دويست ميليون تومان مي ارزند.
اما از اينكه بگذريم حكايت ديگري به يادم آمد. مردي با اسب در بيابان مي رفت خسته اي را ديد درمانده. دلش به حال او سوخت خود پياده شد و او را سوار كرد. هنوز اندكي نرفته بودند كه سواره تاخت گرفت و دور شد مرد صاحب اسب گفت لختي بايست بعد اسب را بردار و برو. ايستاد. مرد صاحب اسب گفت: تنها خواهشي كه از تو دارم اين است كه اين ماجرا را براي كسي تعريف نكني مبادا كه راه رسم جوانمردي ور بيفتد!

زندگی دفتری از خاطره هاست ...

.

.

.

زندگی دفتری از خاطره هاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ، چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم زندگی دفتری از خاطره هاست

منبع: اينترنت

امروز همان فردایی است که دیروز منتظرش بودیم

این دنیا بیش از آنچه می پندارید انسانی است!!

 
آري انساني كه من مي شناسم انساني به سان فرشتگاني كه شما تصوير مي كنيد نيست
 
 
 
 
ابوذر آذران باز آذري در كار كرده است و شعله اي برافروخته است. نظري در نوشته اش آوردم. اما بلاگفا اجازه طولانی شدن نظر را نداد این بود که در اینجا آوردم.

انسانيت چيست؟ انسان بودن به چيست؟ معناي انسان كدام است؟ نكند مي خواهيد تعريفي از انسان ارائه دهيد از جنس انسان قبل از هبوط. انسان نيامده در زمين. انساني كه هنوز انسان بودنش را نفهميده و نمي داند انسان است. تعريفي از انسان مي دهيد و مي خواهيد همچون فرشته. آرزو البته بر جوانان و آرمانگرايان هيچ عيب نيست. اما انساني كه من مي شناسم و مي دانم انساني نيست كه در خيال پردازي انسانهاي تخيل گرا مي آيد (و چه زيباست!) همان كه وقتي چشم باز مي كند و لحظه اي از تخيل باز مي ايستد خود نيز در ميان همين خاكيان تخته بند تن و غبارآلود و تردامن است و چشمي و زباني و دهاني و دستي و پايي در ضايع كردن حقي دخالت داده است چه به سكوت و رضا چه به عمل چه به تاييد و چه به تشويق. سكوتش از اين، ظلمي است بر آن، چه كه انسان به موجب انسان بودنش نمي تواند در آن واحد به همه چيز مشغول باشد و بينديشد و بخواهد و بكاود. و همين مغفول ماندن چيزي در ذهن، مگر ظلمي را در حق كسي يا چيزي روا نخواهد داشت.
آري انساني كه من مي شناسم انساني به سان فرشتگاني كه شما تصوير مي كنيد نيست. دنيايي انساني كه مي بينم و مي بينيد بس انساني است و اين شماييد كه آرزوي دنيايي فرشته گون مي كنيد. اگر من خود خدا بودم و مي خواستم انسان بيافرينم و جهان برپا كنم مگر نه به غير از اين سان مي آفريدم. انسان اگر اين چيزي كه شما مي بينيد نباشد ديگر انسان نيست. و چون انسان انسان است و مداخله گر و مفاهمه گر، تغييراتي كه در اطرافش مي دهد و دنيايي كه مي سازد آغشته به همين محدوديتهاي اوست و جهاني كه ساخته است جهاني انساني است. شما هر يك در انتظار دنيايي برابر هستيد. اين آرزو را صدها هزار سال است (اگر اغراق نكرده باشم) كه انسانها مي طلبند و مي خواهند و ناآگاهند كه انسانيت انسان را با اين خواسته شان سلب شده مي خواهند.
انسان باشيد و به انسانيت خود راضي.
حافظ بد نگفته است كه: آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست
عالمي ديگر ببايد ساخت وز نو آدمي
از عهده من كه خلق عالم و آدم برنمي آيد شما شايد بتوانيد!
اين نوشته هاي ابوذر آذران مرا به ياد دوراني مي اندازد كه در حدود بيست سالگي ام بنا به اقتضاي شغلي در جردن و پارك وي و آن اطراف به كار اشتغال داشتم. ديدن خانه هاي ويلايي با درختان سر به فلك كشيده كه در حياط منزل گاهي تا دو استخر داشتند كه از قضا محل كارم مدتي در يكي از همين خانه هاي اين چنيني مصادره شده بود؛ در كنار فقر و فلاكت عده اي كه يا كارگر اين خانه ها بودند يا دستفروشاني كه از آنجا گذر مي كردند و با نگاههاي التماس آلود خط حركت دستان را مي كاويدند براي من همه صحنه هاي دردآوري را ترسيم مي كرد. همذات پنداري گهگاهي خودم را نيز نمي توانم ناگفته بگذارم با اين آدمهايي كه در جستجوي لقمه اي نان عزت خويش را به مناقصه مي گذاشتند. چرا كه در دو سر اين قطب قطعا به قطب بالاي آن تعلق نداشتم و باز نمي توانم پنهان كنم كينه هايي كه در وجودم شعله مي كشيد عليه اين برخورداران. اما گذر زمان و شايد بگويم فهم بيشتر آنچه در ميان آدميان مي گذرد اندك اندك نگاهي را بر باورم مسلط كرد كه بخشي از آن را در ابتداي اين مطلب آورده ام.

احسان مستمر توقع ایجاد می کند!!

این صحبت بجای استاد عزیزمان دکتر قارونی (متخصص قلب و عروق و استاد بیمارستان امیراعلم) را که همیشه حرکات و سکنات و وجناتشان در برابر چشمانمان خواهد بود و تا همیشه سپاسگزار خوبیها و درس آموزیهایش خواهیم بود هرگز فراموش نخواهم کرد. همو بود که گفت احسان مستمر ایجاد توقع می کند و مثالی می زد می گفت اگر هر روز یکی در ابتدای ورود من به تالار تدریس به من شکلاتی پیشکش کند و چند روز به طور مستمر کار خود را ادامه دهد پس از چندی اگر روزی وارد شوم و او شکلاتی هدیه نکند حتی اگر شده با نگاهی از او طلبکارانه شکلات خودم! را جویا می شوم.

چه مثال قشنگ و زیبا و به شدت کاربردی. هر کس که شک دارد می تواند امتحان کند. بارها در زندگی روزمره به این مطلب برخورده ام و حتما برخورده اید و همیشه بی تامل استاد عزیزم را دعاگو بوده ام و فهمیده ام که اگر توقعی ایجاد کرده ام تقصیر خودم بوده است.