چرا موفق نیستیم (6)


 

چرا موفق نیستیم (1)

چرا موفق نیستیم (۲)

چرا موفق نیستیم (3)

چرا موفق نیستیم (۴)

چرا موفق نیستیم (5)

یک نکته را که از قلم انداختم و مایلم در مورد آن بیشتر توضیح بدهم این است که با کارمندان معمولی و آدمهای متوسطی مواجه هستیم که علی رغم اینکه بیشترین نق را می زنند و کمترین کار را انجام می دهند پیشرفت دارند و رشد می کنند و به منافع مادی و اجتماعی می رسند و حتی در سلسله مراتب قدرت در مقام بالاتری قرار می گیرند از تفریح و مسافرت و سایر مواهب برخوردار می شوند و کمترین درگیری را با جمع دارند و در نتیجه از سلامت روانی بیشتری نیز برخوردارند و پهلو به پهلوی آسایش می زنند چرا که کمترین چالش را با اجتماع دربرگیرنده خود دارند.
اگر اندکی به نق زدن و غر زدنشان توجه کنی این نکته را در می یابی که اینان نق می زنند و غر می زنند چون اگر نه، باید کار کنند اینان نق نمی زنند که بگویند ناراحت اند و در واقع نق زدن ابزاری برای ابراز ناراحتی اشان نیست چیزی است جایگزین کار. چون اگر نق نزنند باید کار کنند و این ها با خودِ کار مشکل دارند نه با شرایط کار. غر جایگزین کار است اینان همانهایی هستند که یاد گرفته اند چگونه با شرایط اجتماعی اطراف خود همنوایی کنند و بعد با خیال راحت به سایر کارها و برنامه ها و زراندوزیها و برای خود مفید بودنشان برسند و خانه بر خانه بیفزایند و از مسافرتهایشان لذت ببرند و باز هم نق بزنند و غر بلغور کنند.
شاید یک مساله دیگر را نیز تجربه کرده باشید ببخشید که عریان و پوست کنده مطرح می کنم شنیده اید که می گویند مرگ حق است اما برای همسایه. طنز جالبی در این عبارت نهفته است تا به حال اندیشیده اید که آیا فیل از اینکه هزاران مورچه را زیر پای خود له کرده است تب کند و نگران باشد و خاطرش را آزرده کند؟ فیل چون فیل است و بزرگ، مورچه های زیر پا را اصلاً نمی بیند که بخواهد بخاطرشان آه و زاری کند. و آیا فیل از جهت له کردن مورچه ها زیر پایش مقصر است؟ حتی اگر مقصر بدانیدش مطمئنا اگر فیل بودید چنین قضاوتی را علیه خود صادر نمی کردید. ندیدن مورچه ها تقصیر بیرحمی فیل نیست اقتضاء چنان است که مورچه له شود چون کوچک است. چون ریز است. چون به حساب نمی آید. اگر قرار است به حساب آیید، ریز نباشید مورچه نباشید کوچک نباشید.
برو قوی شو که در نظام طبیعت ضعیف پایمال است
جالب است که بیشتر ما در موقعیت مورچه آه و زاری می کنیم فیلها را بی اخلاق و ضد اخلاق و نامرد و پست می شماریم و طبیعت و هستی و خیلی چیزهای دیگر را به پرسش می گیریم اما وقتی در جایگاه فیل قرار می گیریم همه چیز عادی جلوه می کند و نظم طبیعت می شود و ناگزیر و اجنتاب ناپذیر و اصلا می شود رسالت هستی و مأموریت ما و ....
فراموش نکنیم که ما در آن واحد هم فیل هستیم هم مورچه. برای عده ای نقش فیل را داریم که لِه اشان می کنیم و از روی جسدشان می گذریم و کَکِمان نمی گزد و در همان حال عده ای از روی ما رد می شوند و له امان می کنند و از روی جسدمان می گذرند و ککشان نمی گزد. آیا جز این است؟ آیا تجربه شما از دنیای واقعی اطرافتان چیزی غیر از این را برای شما به تصویر کشیده است؟
ابعاد اعمال قدرت ما بر دیگران و دیگران بر ما خیلی وسیع و عمیق و جزئی است آنقدر که شاید نتوان آنها را برشمرد ما روزانه و لحظه به لحظه در حال اعمال قدرت بر دیگران و نظاره گر اعمال قدرت دیگران برخود هستیم و این از مختصات دنیای اجتماعی است از مختصات عالم انسانی است مگر اینکه بخواهیم به غار انزوا فرو برویم.

پایان

چرا موفق نیستیم (5)

چرا موفق نیستیم (1)

چرا موفق نیستیم (۲)

چرا موفق نیستیم (3)

چرا موفق نیستیم (۴)

و اینجاست که خودآگاهی ترفند نامناسبی است و بهترین راه شبیه شدن و تقلید کردن است به عبارتی که می گویند ببین فرد موفق چه کرده است تو هم همان کار را بکن و همان راه را برو تا جایی که می گویند ببین او چگونه راه می رود چگونه لباس می پوشد و چگونه حرف می زند (در سطحی ترین حالات قابل تصور) تو هم همانگونه عمل کن لزوماً موفق می شوی.
خب تا اینجای بحث همراهی کردید و از این که ادامه می دهید تشکر می کنم. حالا سؤال دیگری را مطرح می کنم نظرتان در مورد زیرآب زدن چیست؟ آیا تا به حال این کار را کرده اید؟ در مورد آن چه نظری دارید؟ آیا ارتدوکس مسلک به انتقاد می پردازید و چونان نویسندگان کتابهای پدرانه تقبیح می فرمایید. بحث را باید اندکی باز کنیم. آیا موافقید که دفاعی عمل کنید و در موضع تدافعی قرار بگیرید؟ فرض کنید کارمندی هستید یا شرکتی دارید که دیگران یا شرکتهای دیگر برای دستیابی به موقعیتهای بهتر زیرآب شما را می زنند از طعن طاعنان و حسد حاسدان چه می کنید؟ به چه پناه می برید؟
بدانید که عاقبت تدافعی عمل کردن شکست است. اگر قبول ندارید آنقدر ارتودکسی عمل کنید تا به چشم ببینید. مطمئن باشید از این تیرهایی که به سمت شما پرتاب می شوند عاقبت یکی کارگر خواهد افتاد و شما را از پای در خواهد آورد از تعداد زیاد حمله های رقیب در صف شما سوراخ ایجاد خواهد شد. گیرم که شما آن قدر باهوش باشید و آنقدر در کار خود مسلط و خبره و بر اوضاع چیره باشید که 99 درصد آن حمله ها را با شکست مواجه کنید با یک درصد باقیمانده چه خواهید کرد؟ بالاخره از پای در خواهید آمد. می گوئید نه امتحان کنید.
ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش ......... بيرون کشيد بايد از اين ورطه رخت خويش
شرکتی دارید و محصولی ارایه می دهید کمترین حمله رقیب شما و مسالمت جویانه ترین آن این خواهد بود که نیروهای شما را به اصطلاح غُر بزنند. آیا از دست دادن نیروهایتان باعث شکست شما نخواهد شد؟ راه دیگر این است که شما هم درصدد حملات تلافی جویانه برآیید شما هم نیروهای او را غر بزنید در این پیکار شما هم دمی حمله برآورید و قواعد بازی را رعایت کنید یا بهتر بگویم به قواعد تن در دهید. شما هم سعی کنید نیروهای رقیب را غر بزنید. اصلاً یک کار دیگر. شاید بهتر باشد بروید با نیروهای رقیب مذاکره کنید به آنها بگویید که شرایط بهتری را برایشان فراهم می کنید و قول و وعده بدهید اما این تازه اول کار است چون قرار است شما دست رقیب را از پشت ببندید و اصلاً هزینه ای هم نکنید این قول و وعده را با یک اگر و اما و شرط و شروط خفیف و کمرنگ توأم کنید مثلا بگویید ما قرار است فلان و بهمان کار را انجام دهیم و حسابی کارتان را بزرگ کنید از این کارها که دیگر این روزها همه آن را در آستین دارند و مسلط اند و آخرش یک اگر کوچک قرار دهید که اصلا دیده نشود و سعی کنید در این مذاکره موفق و پیروز درآیید بعد هم به آن اگر اخلاقاً! متوسل شوید و با یک عذرخواهی کوچک آنها را از اینجا رانده و از آنجا مانده کنید تازه شما هم که از اول قولی نداده بودید اگر می شد و ماست آب دریا را دوغ می کرد یک کشتی دوغ هم به آنها پیشکش می کردید اما حالا که دوغی حاصل نشده است و شما هم خلاف قول نکرده اید. با این سناریو چطورید؟ آیا عملاً هر روز و هر روز در پیش چشمان ما و شما چنین سناریوهایی رنگ واقعیت به خود نمی گیرند. اما اگر این قواعد و قوانین را بر نتافتی و نقدشان کردی یا نه خلاف آنها رفتار کردی آن وقت انتظار نداشته باش به عنوان کجرو مستحق تأدیب و مجازات نباشی دیگر انتظار ترفیع و رشد و پیشرفت را نداشته باش و بدان هر آنکس که قواعد را زیر پا بگذارد تنبیه و مجازات می شود و حداقل آن اینست که جایگاهی را که باید داشته باشی ندارد یعنی به او نخواهند داد.

(ادامه دارد ...)

چرا موفق نیستیم (4)

چرا موفق نیستیم (1)

چرا موفق نیستیم (۲)

چرا موفق نیستیم (3)

جامعه و نیرویی که از طرف آن بر فرد وارد می شود برای آدمهای معمولی ساخته شده است. جامعه پذیری فرایند خوشایندی برای انسانهای معمولی است و از طرف دیگر انسانهای معمولی تولید می کند. نخبه ها علی العموم همنوا نیستند. تأدیب و مجازات یا تشویق از طرف جامعه برای ساخت آدمهای معمولی است برای ایجاد همنوایی است ساده ترین تأدیب این است که به تو جایی را که در شان توست نمی دهد و به درخور تو جایگاه نمی دهد.
افراد بر اساس نحوه تعامل با اجتماع به چند دسته تقسیم می شوند:
1) همنوایان: کسانی  هستند که از قواعد جامعه تبعیت می کنند و رفتار مطابق آن انجام می دهند.
2) بدعت گزاران: کسانی که کلیات را به چالش نمی کشند اما نوآوری می کنند
3) مناسک گرایان: کسانی هستند که در ظاهر از آداب و رسوم و مناسک پیروی می کنند هر چند اعتقادی به آن نداشته باشند یا اصلاً از باورهای پشت این مناسک اطلاعی داشته باشند یا فهمی عمیق داشته باشند فقط ظاهر اعمال و مراسم برایشان مهم است.
4) کجروان: اینان از قواعد جامعه تخطی می کنند و از دستورات اجتماعی اطاعت نمی کنند.
5) انزواطلبان: این افراد از جامعه گریزان می شوند. نه توانایی و عزم تغییر جامعه را دارند و نه می خواهند از جامعه تبعیت کنند. به غار انفرادی یا گروهی خویش می خزند و رویه انزوا پیش می گیرند.
6) فرهمندان: نوادر افرادی هستند که قوانین حاکم بر رفتار جمعی را تغییر می دهند و چندان در دایره بکن نکن های اجتماعی قرار نمی گیرند به رفتارهای اجتماعی و قوانین شکل می بخشند و آنها را آن گونه که از نظر آنها باید باشد شکل می دهند.
عمده افراد جامعه همنوایان هستند که فرایند جامعه پذیری را طی کرده اند و در عمده رفتار خود مطابق خواست جامعه عمل می کنند و جامعه هم آنها را قدر می دهد و بر صدر می نشاند و مجازات و تنبیه نمی کند.
گروهی که منظور نظر من هستند، گروه کجروانی اند که نمی خواهند از قواعد جامعه تبعیت کنند. الگوهای رفتاری جامعه را قبول ندارند و به نقد آنها با گفتار و رفتار خویش برمی خیزند. اینان اگر فرهمند نباشند که جامعه را مطابق میل خویش بسازند و چون بدعت گزاران نخواهند اندکی هم به راه جامعه بروند و نوآوری و ابداع کنند و از طرف دیگر آنقدر سطحی و یا در بعضی موارد بهتر است بگوییم نان به نرخ روز خور نیستند که فقط به آداب و رسوم و ظواهر سطحی بچسبند و نیز نخواهند چون گروهی انزواطلب راه غار در پیش گیرند، چاره ای جز کجروی و نقض قواعد آنهم به صورت آگاهانه و نیّتمند نخواهند داشت. آیا همه کجروان آنان اند که بزهکاری و جرم و انحراف اجتماعی دارند؟ به یک معنا بلی هر کس که به نحوی از انحاء قواعد جامعه را زیر پا بگذارد کجرو شناخته می شود اما پس کجا باید تفاوت این دو گروه را باز شناخت؟
چرا حرکت لاک پشتی جواب می دهد و جستن خرگوش بی نتیجه است خرگوش چابک دیر به مقصد می رسد و لاک پشت زود. این درس را برای چه به ما داده اند؟ آیا خرگوش چون بازیگوش است؛ چون مغرور است؛ یا چون می خوابد از رسیدن باز می ماند؟ شاید تقلید و همانند سازی نزدیکترین راه برای رسیدن به هدف و موفق شدن باشد. بی جهت نیست که بزرگان روانشناسی عامه و آموزندگان راههای موفقیت، برای نیل به موفقیت این همه بر شبیه شدن به افراد موفق تاکید می کنند و آن را نزدیکترین و سریعترین راه می دانند. چرا که ما همواره در معرض انتخابهای بی شمارمان هستیم و حتی انتخاب نکردنهایمان نیز خود یک انتخاب است و در این اعمال و رفتار و افکار و ... سهم آنچه که ناخودآگاه انجام می دهیم و بر آن وقوف و تمرکز نداریم بسیار بسیار بیشتر از آن چیزهایی است که در دسترس آگاهی ماست.

(ادامه دارد ...)

چرا موفق نیستیم (3)

چرا موفق نیستیم (1)

چرا موفق نیستیم (۲)

در مورد نقشه داشتن برای دیگران و مدیریت رفتار دیگران یا برای خود آنجا که تزاحم و تصادمی با دیگران دارد را این جا باید اندکی باز کنم.
آنچه در کودکی به من یاد دادند و چون در عصر پدرسالاری پرورش یافتم - بدان معنی که دنیای اطرافم را چیزهای بزرگ پر کرده بودند؛ پدر، مادر، عمو، دایی، معلم و از همه مهمتر کتاب که بزرگترین پدرسالار همه عمرم بوده است پدری که فقط حرفهای خوب می زده است. پدرکتابی که سویه های مثبت و همه چیزهای خوب را از نویسنده آن تحویلم داده است - اینها همه دنیای کودکی من بوده است. در هیچ کتابی ننوشته بودند که خوبی تبصره دارد راستگویی اما و اگر دارد و ایثار ان قلت دارد یا شاید من معصوم تر یا مغرورتر از آن بوده ام که بفمم و چنان شد که هیچوقت نتوانستم برای دیگران نقشه بکشم و برایشان برنامه ریزی کنم چون سرم به کار خودم گرم بود. از این سه جمله آخر بد برداشت نکنید ساده ترین نقشه برای دیگران و برنامه ریزی برای آنها، درگیر کردن ذهن آنها با مقولاتی است که "من دلم می خواهد". این را ساده نگیرید. مدیریت زمان و مکان و مدیریت فضا، فضای گفتمانی، فضای روابط، فضای قدرت بین فردی، فضای تسلط همه اینها در همین سه جمله ساده نهفته است. ساده بگویم حتی اگر من حرف بزنم و تو گوش کنی من گوش تو را استثمار کرده ام و وقتت را گرفته ام و تو را باز داشته ام از آنچه که اگر من نبودم بدان می پرداختی تازه اگر عنصر رقابت را بدان بیافزاییم پیچیده تر هم می شود. اگر من ساکت بنشینم تو این کار را می کنی و تو مرا، وقت مرا و ذهن مرا مدیریت خواهی کرد از این چیز ساده که به چشم نمی آید بگیر و برو تا پیچیده ترین عرصه های اعمال قدرت.
آدمهای ضعیف راه خود را نمی روند چون آدمهای قوی و با اعتماد بنفس راه خود را می روند و سرشان به کار خودشان گرم است همه آنهایی که حسد می ورزند درجه دو هستند. نه اینکه چون حسد می ورزند درجه دو اند که چون درجه دو اند حسد می ورزند. چون بالاخره یکی باید سرش به کار خودش نباشد و آن هم کسی است که وقت بیشتری دارد چون کار کمتری دارد چون ذهنش مشغول چیزهای کوچکتری است اصلاً چون بار کمتری، رسالت کمتری، وظیفه کمتری دارد و بر دوشش گذاشته اند، فرصت بیشتری برای چوب لای چرخ دیگران گذاشتن - نه اصلاً مدیریت دیگران - دارد. و چنین است که ضعیف بودن عنصر قدرت می شود. غر زدن و نق زدن  عنصر تعیین کننده و حسد ورزی ضربه آینده ساز و تعیین کننده جایگاه من و تو در عرصه جمعی می شود. چه کسی است که بگوید از حسد و غیبت و تهمت آسیب ندیده است و چه کسانی بیشتر در معرض آسیب و قربانی شدن هستند؟ اگر این کار ها را نکنی آسیب می بینی و اگر بکنی مثل همان هایی می شوی که دوست نداری. تو یک جا آسیب می بینی و جای تلافی نداری چون باور نداری چون اخلاق و رفتارت برای این کار کد نشده است چون اصلا وقت نداری اما او وقت دارد و فرصت دارد، تمرین کرده است، راهش را بلد است چون ضعیف است او اصلاً برای این کار کد شده است هیچ تزاحمی با خود ندارد با چیزی در درونش برخورد نمی کند مطلقی را نشکسته است و توجیه دارد و بر مبنای آن هم حرکت می کند از همه مهمتر هر چه او می کند درست است چون معیار، خودش است، ناظر و داور و حاضر خود اوست.

(ادامه دارد ...)

چرا موفق نیستیم (2)

بخش اول چرا موفق نیستیم (۱)

و اگر بخواهیم به نوعی آوانگارد باشیم ژنتیک را هم باید دخیل بدانیم. بعضی ها به طور ژنتیکی خوش طبع و خوش اخلاق و اجتماعی اند و بسیاری درونگرا و منزوی و بداخلاق و گِس هستند. حداقل می توان گفت که انسان به ژنتیک خود محدود است و فراتر از ژنتیک خود نمی تواند برود (بگذریم). تربیت اوان کودکی در ذهن باقی می ماند و نوعی الگوهای رفتاری ناخودآگاه را برای تمام عمر بر فرد تحمیل می کند. اگر فرد در خانواده ای رشد کرده باشد که روابط بین فردی عمدتاً مبتنی بر از خود گذشتگی باشد، طبعاً این مساله در ذهن فرد لحاظ شده است. نه اینکه بخواهیم بگوییم لزوماً او در این جهت گام برمی دارد. چرا که موضوع پیچیده تر از این حرفهاست. ممکن است فردی کاملاً متعارض با این زمینه عمومی قدم بردارد. اما حتی این تعارض در تعارض با چیزی است که وجود دارد یعنی با این موضوع مشخص و قابل ملاحظه در اینجا حس از خود گذشتگی. و این متفاوت است با حالتی که فرد در یک خانواده با حس منفعت جویی فردی تربیت شده باشد و همنوا با آن، او هم فرد منفعت جویی شده باشد. امید که توانسته باشم معنی مورد نظرم را رسانده باشم.
مطلق های اخلاقی و جملاتی همچون "راست بگو"، "به دیگران کمک کن"، "غذایت را باید با دوستت نصف کنی"، "باید به دوستانت تعارف کنی" که بدون هیچ قیدی بیان می شوند و رفتار مطابق با آن را از فرد انتظار دارند و بخصوص مورد تأکید من در اینجا راست گویی است که به صورت حکم اخلاقی مطلق گفته می شود وقتی فرد بزرگ می شود و از گویندگان این جملات و متوقعان چنان رفتارهایی، خلاف اطلاق این احکام را می بیند، یکّه می خورد. اینجاست که برای اولین بار سخن از کیّس بودن و تفاوت آن با سیّاس بودن به میان می آید و آن حکم کلی اگر و و مگر می خورد و تبصره بر آن وارد می شود. در کودکی گفته بودند: "راست بگو" حالا می گویند: "دروغ نگو اما بعضی از راستها را هم نگو". تازه این اولین تبصره و نرمترین «امّا» ی آن است. تازه می فهمی کلمات دوپهلو و بکاربردن انواع ایهام ها و کنایه ها و حاشیه رویها برای این اختراع شده اند که بر آن حکم کلی تبصره بزنند و تو عمیقاً می دانی که اینها همه برای آن است که حقیقت از دسترس آنهایی که به زعم تو نباید به آن حقیقت مشخص دست یابند، پنهان داشته شود.
چرا که اطلاع دیگران از حقیقتی که متعلق به ماست یا در حیطه دانستن ماست در کمترین حالت آن دایره رقابت را برای ما تنگ می کند و در میدان رقابت پیروزی ما را به تأخیر می اندازد اگر نگوییم که در بسیاری موارد ضررهای متعاقب آن مستقیم تر از این حرفهاست. "حقیقت را بگو حتی اگر به ضرر تو باشد" را یک نفر برای من تفسیر کند و باز خوانی کند آن گونه که اگر تام و تمام به آن عمل کنم زندگی مرا مختل نکند. چه کسی عمیقاً تضمین می کند که زندگی ام دچار اختلال نشود؟ روابطم با نزدیکترین و صمیمی ترین اطرافیانم و به طور کلی زندگی اجتماعی، اقتصادی، علمی و فرهنگی ام و متعاقب آن عاطفی و روانی ام دچار مشکل نشود؟

(ادامه دارد ...)

چرا موفق نیستیم؟ (1)

مطلبی که در طی چند بخش پی در پی از نگاه شما عزیزان خواهد گذشت. مطالبی است که مدتهای زیادی ذهن مرا به خود مشغول داشته اند و به زعم خود کوشیده ام تا نظمی بر آن حاکم کنم تا بتوانم آن را به نوشته ای قابل ارایه تبدیل کنم. در این اثنا از برخی دوستان عزیزم خواستم تا نظر خود را ارایه کنند که همت کردند و مرا از نظراتشان بهره مند ساختند و تعدادی هم فرصت نکردند. از همه آنها که پیش از انتشار آن را مطالعه کردند متشکرم. برای برخی مسایل که طرح می شوند خود نیز پاسخی که مرا نیز به اندازه کافی راضی کند به گونه ای که دیگر ذهنم را نیازارد ندارم. اما چه کنم که ناگزیر از طرح آنها هستیم و به فردا افکندنشان دردی را درمان نخواهد کرد.

چرا موفق نیستیم؟

این سؤال همه نیست، فقط سؤال بعضی هاست، از میان این بعضی ها عده ای سؤالشان بجاست و عده ای نابجا. عده ای که سؤالشان نابجاست از نظر من آنهایی هستند که موفق هستند اما به این موفقیت راضی نمی شوند که البته حق هم دارند که راضی نشوند چون موفقیت بی پایان است. از میان آنها که سؤال ندارند بعضی ها همانهایی هستند که موفقند و بعضی هنوز در تلاشند و در آغاز راه.
بعضی هم هنوز به مرحله ای نرسیده اند که بخواهند چنین سؤالی را مطرح کنند و به داشته هایشان راضی اند.
موفقیت را اگر دستیابی به منابع تعریف کنیم، سه منبع در پیش رو خواهیم داشت: منبع قدرت و منبع ثروت و منبع منزلت. چهارمی را هم اضافه می کنم منبع آرامش. بگذریم از اینکه هر کدام از این سه یا چهار تا با هم تعامل دارند ارتباط سه تای اول با هم از نوعی است که با دستیابی به یکی به بخشی از دیگری هم می توان دست یافت اما چهارمی مثل بعد زمان در تئوری نسبیت است که همه آن سه را تحت تاثیر قرار می دهد و نوعی تعامل درونی و بیرونی را سبب می شود.
آدمهای موفق به گمان من در دستیابی به یکی از این سه تا ارضاء شده اند (بخوانید به آرامش رسیده اند) و احساس خوبی دارند و ناموفقها یعنی کسانی که لااقل از نظر خود موفق نیستند، احساسشان این است که در کسب قدرت و ثروت و منزلت عقب مانده اند. اما اگر اینها بخواهند خودشان را و شرایطشان را نقادی کنند از کجا باید شروع کنند؟
از روانشناسی فردی اشان یا محیط اطرافشان؟
این سؤال را شاید بتوان این طور نیز طرح کرد: روانشناسی فردی عامل عقب افتادگی افراد است یا عقب افتادگی اشان این نوع شخصیت روانی را ایجاد کرده است؟ مثلا اگر از بعد اقتصادی نگاه کنیم، رفتار اقتصادی ما متأثر از روانشناسی فردیمان است یا روانشناسی فردی ما به خاطر عدم موفقیتهای اقتصادیمان است؟

رفتار ورطه پیچیده ای است که ابداً تحت کنترل تام خودآگاه ما قرار نمی گیرد؛ یعنی نمی توان هزاران هزار عامل جزیی اما تعیین کننده را در بزنگاههای تصمیم و انتخاب، یا در تعامل با دیگران که باز هم در سرنوشت (یا نتیجه) تعاملات ما و در روند اقتصادی- اجتماعی امان تاثیر می گذارد تحت کنترل دقیق و خود آگاه قرار داد. باورهای بنیادین و چند لایه در کوچکترین منش و هدف گیریها و انتخابهای ما حضور دارند و ما را جهت دهی می کنند و چیزهای خوب یا بد، موفقیت آمیز یا شکست آمیز را رقم می زنند. بزنگاههای انتخاب، نتیجه ها را تعیین می کنند و همین انتخابها هستند که از بسیاری مسایل متأثرند. به عنوان مثال رفتارهای خودخواهانه بنا بر فرض غالب و با گونه ای تسامح در موفقیت اقتصادی دخیلند؛ چرا که کسب درآمد یعنی تخصیص منابع مالی به فرد و ایجاد مالکیت نسبت به آن. حال اگر کسی خودخواهی را نیاموخته باشد، دست کم الگوی غالب تعاملی او در حوزه های مختلف عینیت اجتماعی که او در آنها بروز و ظهور دارد، خودخواهانه نباشد، (البته منظور خودخواهی در معنای عام و ذاتی و فلسفی آن نیست. منظور مقایسه آن با رفتارهایی است که لااقل در حیطه بروز، خودخواهانه جلوه پیدا نمی کنند و برچسب خودخواهانه نمی گیرند.) چنین کسی موقع رفتار اقتصادی نمی تواند منافع آنی یا درازمدت خود را لحاظ کند و طبیعتاً در عرصه اقتصادی در مقایسه با دیگران دریافتهای پایین تری خواهد داشت و عقب تر خواهد ایستاد.
و اینها همه از تربیت فرد ناشی می شوند؛ تربیتی که هر چند در سراسر عمر مستمر و مداوم است، به یک معنا در سالهای آغازین زندگی شکل پیدا می کند

(ادامه دارد ...)

شرمنده که می آیید و نمی یابید

از گل روی همه دوستانی که می آیند اینجا و می بینند که کلبه را دود زده و رنگ و رو رفته شده و خبری از آب و جارو نیست شرمنده ام. داشتم فکر می کردم که گاهی موضوع هست و حس نیست و گاهی حسش هست و موضوع نیست گاهی هم هیچکدومش اما گاهی هم وقت نیست. بعد از مدتها جریده روی اومدم و چند تا هندونه رو با یه دست برداشتم چون اون یکی دستم لای در است! همشون هم مثل عملیات جنگی هستند یه جشنواره که قراره برای اولین بار در باب نوآوری در سلامت برگزار بشه یه کنگره که هر چند کارای زیادی براش نمی کنم اما نمی دونم چرا همه اش تو فکرمه و ترافیک درست کرده کنگره طب عامیانه و این دفعه هم یه مدیریت گذاشته اند توی کاسه ام (نه که خودم حالا بدم اومده!) اون هم دفتر دانش آموختگان دانشگاه علوم پزشکی تهران است که قراره تازه کارهای اصولی اش شروع بشه. به اینها باید اضافه کنم ماهی ۱۷۰ تا ۱۸۰ ساعت کشیک درمانگاه رو ! چه شود!

خلاصه اینها رو گفتم که خودم رو توجیه کرده باشم که چرا دست به صفحه کلید نمی شم و آپ نمی کنم و عذر تقصیر به درگاه شما بزرگوران و عزیزانم آورده باشم. باور کنید وقتی تصور می کنم که دوستان قدم رنجه می کنند و پای بر چشم من می گذارند و می آیند و دست خالی برمی گردند حسابی حالم گرفته می شود.