آیا کسی چنین طرحی سراغ دارد؟

چگونه می توان بازی بین من و جامعه را به یک بازی برنده - برنده تبدیل کرد؟ گاهی، افراد از نقطه تعادل و اعتدال حرف می زنند من که همیشه گرفتار افراطم و هر چیزی را تا به انتهای مطلق آن می خواهم و نوعی کمال طلبی در ناخودآگاهم ریشه دارد و از ایستادن خسته می شوم، با نقاط اعتدال میانه ی خوشی ندارم مخصوصا اگر به معنای نه این، نه آن، همین وسط باشد. اینان در ذهن خود موضوع را دو پاره می کنند و می گذارند روی دو کفه ترازو و با کم و زیاد کردن هر دو طرف تعادل برقرار می کنند من به دنبال باسکول یک کفه ای هستم نه ترازوی شاهین دار دو کفه ای. من به دنبال طرحی هستم که من و اجتماعم در امتداد هم باشیم، من و اجتماع در آغوش هم روی یک کفه ایستاده باشیم نه دو تکه مجزا از هم که بینمان تعادل باشد و شاهین معیار تعادل ما هر دو باشد با آن نوک تیز و قیافه عبوس و خطرناکش. دوست دارم در بازی ای شرکت کنم که برنده شدن من برنده شدن اجتماعی که در آن هستم باشد و برنده شدن اجتماعم از راه برنده شدن من گذشته باشد. آیا کسی طرحی سراغ دارد؟ طرحی که من یا اجتماع، هیچ کداممان را نخواهد قربانی کند. نه از این طرحهای معمولی که هر گونه شغلی را خدمت به اجتماع می داند. از سلمانی و بقالی و قصابی تا استادی و ریاست و مدیریت همه را در برمی گیرد. من دوست دارم در خدمت جامعه ام باشم اما خودم قربانی نشوم و دوست دارم فقط به فکر خودم و به دنبال چریدنی بی دغدغه هم نباشم. نه دوست دارم برای کمک به جامعه ام به عمق روستاهای بی آب و برق بروم و برای چندین نفر دنبال ساخت جاده و چشمه و آبراه باشم و نه دوست دارم متخصصی باشم بی دغدغه جامعه ای که در آن زیست می کنم و حداکثر شعاع کمک رسانی ام گرفتن دست چند نفری باشد که درمانگرشان هستم. دوست دارم تاثیری کلان بگذارم بدون آنکه شقه شوم و نیز راهی باشد که از سیاست نگذرد. اگر کسی چنین طرحی را می شناسد با من بگوید. سپاسش می گویم.

همین جا بایست بروم شمشیرم را بیاورم گردنت را بزنم

از نادرشاه افشار نقل است که گفته است: نوجوانی بودم که در خیابان می رفتم یک سپاهی افغان با مردی ایرانی مشاجره اش در گرفته بود به مرد گفت همین جا بایست بروم از خانه شمشیرم را بیاورم تا گردنت را بزنم و رفت و از خانه شمشیر آورد و گردن او را زد و کسی را نفسی برنیامد.

پیراهن نو از کجا آمد؟

در کتابخانه نشسته ام. سرم به وبگردی گرم است به ناگاه متوجه شخصی می شوم که یک میز جلوتر پشت به من نشسته است. سر و رویش اگر در ایران بود به کمتر از معتاد تزریقی یا کارتن خوابی از همه جا رانده نمی خورد. غرق کتاب و نوشتار است. کیسه ای کنار میز روی زمین مثل همین بقچه هایی که در بساط همان خیابان خوابها پیدا می شود به پایه ی میز تکیه داده است. روی میز اما پر از کتاب است و یک جزوه نوشته ای با جلدی بسان عتیقه های از غار درآمده. خیلی غرق در کار خودش است. نگاهی می کنم از سر ترحم به لباسش به کفشهایش به بار و بندیلش انگار که مسافری از راه رسیده باشد و بی درنگ به سر معدن گنجی دعوت شده باشد. چهره اش به سیاهان می زند آری او سیاه است. دلم می خواهد پیراهنم را به او بدهم پولیور سبزی را که در کنارم است نگاه می کنم باز می اندیشم نکند جواب سربالایی به من بدهد آخر من از فرهنگ اینها چیزی نمی دانم ولی می دانم که از ترحم متنفرند علی الاغلب. البته گدا هم بین اشان دیده ام. اما این از آن قماش نمی خورد که باشد. به فکرم می رسد که عکسی بگیرم که یادم نرود این طور هم می توان به دنبال دانستن بود. و چه بی ریا دنبال می کرد. نه تفاخری در فقر نه تفاخری در دانش اندوزی. اما چهره مصممی داشت. می رود کنار میز متصدی کتابخانه و دنبال کتاب و اطلاعاتی می گردد آنها هم با رغبت تمام کمک می کنند. می خواهم بروم از کسی بپرسم که آیا می شود به او کمک کرد پولیور تیفانی ام را در حراج شب سال نو از ترکیه خریده ام قیمت چندانی نداده ام. اما مناسب است. در همین اثنا سرم گرم دوستی می شود از ایران که مشکلی برای اتصال به فیس بوک دارد نیم ساعتی طول می کشد سر که بر می دارم از پشت مانیتور می بینم که لباس دیگری به تن کرده است تمیز و سالم و نسبتا نو. نفهمیدم کسی هدیه کرد به او یا کسی تذکری داد و او از بقچه اش درآورد و پوشید.

کنترل آدمها از راه کنترل پول آنها امکان می یابد

کنترل کردن آدمها بزرگترین کاری است که دولتها می کنند و ما اصلا دوست نداریم؛ کنترل "پول آدمها" بهترین راه کنترل آدمها است که از دو راه کنترل درآمد و کنترل خرج کرد انجام می گیرد (واسه همینه که ملت دوست دارن جایی پولشونو خرج کنند که نظارتی روش نباشه). برای آزاد کردن مردم باید "پول" را آزاد کرد

مقصد مهم تر است یا راه؟

همه یا لااقل بیشتر آنهایی که من دیده ام، اخلاق و صداقت و صراحت و احترام به دیگری و گوشی برای شنیدن داشتن را تا رسیدن به قدرت در تعلیق می گذارند، بعدش هم که آن قدر کارهای مهم هست که اصلا وقت پرداختن به این چیزها نمی ماند! آن وقت دوباره عده ی دیگری از همان روش خود همین ها سعی می کنند آن ها را که سوارند پیاده کنند ولی ژست می گیرند که مثل آنها نیستند، آیا واقعا تفاوتی هست، در کجاست؟

پیشنهادی برای ارتباط مستقیم نویسنده و کتابخوان

یک کتاب ترجمه، شعر، داستان، رمان، علمی، اجتماعی، سیاسی یا فرهنگی با حدود دویست تا سیصد صفحه در قطع وزیری با قیمت حدود چهار هزار تومان در کتابفروشی ها به فروش می رسد. بنا بر فرض فروش همه نسخه های کتاب با توجه به تیراژ حداکثر سه هزار تایی کتاب در ایران (البته در اغلب موارد دوهزارتا است) مبلغی که از فروش حاصل می شود حدود دوازده میلیون تومان می شود. این مبلغ حق التالیف یا حق ترجمه، حروفچینی، لیتوگرافی، کاغذ و چاپ و پخش و خرده فروشی را تامین می کند. بیشترین مبلغی که از بابت فروش کتاب به نویسنده یا مترجم کتاب می رسد چیزی حدود 20 درصد قیمت پشت جلد است و مابقی آن در بقیه این زنجیره رسوب می کند. این 20 درصد از کل فروش حدود دومیلیون و چهارصد هزار تومان می شود. یعنی اگر نویسنده ای بتواند از کتاب خود این مبلغ را در چاپ اول آن به دست بیاورد نویسنده موفقی بوده است.

با این مقدمه پیشنهادی دارم. با توجه به ارتباط مستقیم در دنیای اینترنت و امکان حذف روندهای اضافی از زمان تولید کتاب تا رسیدن آن به دست مصرف کننده (کتابخوان) می توانیم پایه گذار گروه حمایت از نویسندگان و مترجمان باشیم. به این صورت که سعی کنیم گروهی تشکیل دهیم با عضویت حدود ده هزار کتابخوان که برای هر کتاب فرضا بجای مبلغ چهار هزارتومان مبلغ چهار صد تومان می پردازند اما مستقیم به تولید کننده اثر. با این حرکت هم تعداد مخاطبان اثر بالا می رود هم کمک شایسته ای به نویسندگان آثار می شود و هم معطلیهای کتابها در اداره های مختلف کم و حذف می شود.

پی نوشت 1: پیشنهادهای تکمیلی هم هست که در پستهای بعدی ارسال می شود.
پی نوشت 2: شما هم می توانید پیشنهاد خود را در قسمت مربوط به نظرات ارایه کنید.

تو اگر آزادی برای رفتار من هم آزادم برای انتقاد از رفتارهایت

کماکان باور دارم که ریشه ی بسیاری از اختلافاتی و اختلاف سلایقی که ناگهان اوج می گیرد و بالا می زند به خاطر این است که در سطوح تئوریک و نظری کمتر بدانها پرداخته شده است یا افرادی که درگیر بحث در موضوع و مصداق هستند از آن بحثها بی اطلاع هستند. هر از چند گاهی نمونه های آن را می بینیم که چون زخمهای خوب نشده عود می کنند. مثلا یکی چون از ساسی مانکن خوشش نمی آید خوشحال می شود که او دستگیر شده است. یا دیگری که از مسافرت ماکان به اسراییل خوشحال است ناراحت است که چرا کسی انتقاد می کند. به نظر من مهم این است که ما در دو سطح این مسایل را ببینیم و از هم جدا کنیم. انطباق نظر شخصی ما با مبنای آزادی رفتار افراد (با قید شرایط و لوازم آن که فعلا وارد بحثش نمی شوم) و از طرف دیگر اهمیت نقد و انتقاد. بی حوصلگی ما در تحمل رفتار و نیز نقد رفتار مطابق پسندمان مساله آفرین شده است و منجر به بحثها و جدالهای بی پایان بی فایده ای می شود.


مثلا فرض می کنیم من از ساسی مانکن خوشم نمی آید فرض است ها. از آهنگهایش متنفرم. از شخصیتش بدم می آید و آنها را مفید نمی دانم ضد فرهنگی می دانم و ... اما آیا دلیل می شود که از حق او برای فعالیت در عرصه ای که دوست دارد دفاع نکنم. کار سختی است اما اگر اینجا این کار را کردم می توانم صحبت از آزادی مخالف بکنم.

فرض مخالف آن: من از ساسی خوشم می آید هر کس که از کارش رفتارش انتقاد کند و نظر بدهد با یک جمله ساده می گویم که او حق دارد. آزاد است هر جور رفتار کند و فکر می کنم دیگه تموم شد بحث به منتها رسید. درست است او حق دارد من هم حق دارم انتقاد کنم. ریشه های اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و روانشناختی کارش و رفتارش را بگویم و تبعات و پیامدهای آن را نیز مطرح کنم. من که نرفته ام جلوی او را بگیرم و آیا اصلا توان چنین کاری را مگر دارم. اما چه کسی گفته که نمی توانم نقد کنم فوقش مخاطب ندارم.

چقدر این حرف با اهمیت و با ارزش است باید روزی هزاران بار تکرار شود؛ با عقیده ات مخالفم، اما حاضرم جانم را بدهم تا تو عقیده ات را بگویی.

من فکر می کنم که دیگر این بحث که فلانی حق دارد یا آزاد است هر جور می خواهد رفتار کند به اندازه کافی جا افتاده است وقت آن است که با لحاظ این حق بتوان رفتارها را نقد کرد. تا کسی رفتاری را نقد کرد نگویید حق دارد می دانم که حق دارد

"خود"خواهی یا "دیگر"خواهی

فاصله بین "خود"خواهی و "دیگر"خواهی رو یه طیف بزرگ پر می کنه برام مهم نیست نقطه تعادل کجاست، مهم اینه که بدونم کجاش ایستاده ام.

من این مطلب رو این جوری می خونم و دوست دارم در واقع از این منظر بهش نگاه کنم. چقدر از وقت و انرژی و سرمایه اتان رو به خودتون و چقدرش رو به دیگران اختصاص می دهید؟ دیگران در جغرافیای فکر شما کجا قرار دارند؛ یا در واقع شما بین خودخواهی و دیگرخواهی که یه طیف بزرگی است کجاش ایستاده اید؟ "من" دوست دارم دایره دیگران رو از زن و بچه و پدر و مادر و برادر و خواهر یه کم اونور تر ببرم نه اینکه اینها دیگران نباشند اما دوست دارم ببینم غریبه ها جاشون توی فکر من کجاست؟

سالیان زیادی میان این دوراهی مانده ام "باید اول توانمند شد که اونوقت بتونی به کسی کمک کنی و باری رو از دوش کسی برداری" اما بعد می بینم که همه عمر دنبال توانمند شدن (برای خودم) بوده ام و می ترسم به عمرم وصال نده دیگه که بتونم کاری واسه ی کس دیگه ای بکنم

چند درصد از وقت و انرژی و دارایی ام رو به غریبه ها اختصاص بدهم با چقدرش فکر می کنم زندگی ام معنای بهتری داشته باشه. چقدرش از این ها مشترک است؟ و البته پیدا کردن روشهای مشترک که هر دو تا رو همزمان شامل بشه واقعا معرکه است.

پی نوشت: اون خودخواهی فلسفی که به قول معروف از دوست داشتن ذات خود نشأت می گیره منظورم نیست. بیشتر در معنای اجتماعی و همون چیزی که یه معنای مشترک ذهنی جمعی ازش استنباط می کنیم منظورم است