اين روزها چندين بار به وبلاگ منيرو رواني پور نويسنده فرهيخته ايراني و همسر بابك تختي يا به عبارتي عروس شادروان غلامرضا تختي سر زده ام. ياد خاطره اي افتادم روزي از روزهاي ايام دانشجويي كارشناسي ارشد جامعه شناسي، رفته بوديم خريد كتاب با جمله دوستان. به پاساژ فروزنده روبروي دانشگاه تهران رفته بوديم. داخل يك كتابفروشي كه از قضا كتابهاي بسيار خوبي هم داشت سرگرم گپ و گفت بوديم و فروشنده هم با ما همداستان شده بود شايد از ما خوشش آمده بود. صحبت به اينجا كشيد كه فروشنده گفت مهندسي مكانيك (احتمالا) خوانده است و از قضا تصادفي و به سرانگشت سرنوشت به اين راه راهي شده است. ناخودآگاه در ذهنم ماند اين جمله اما رد شديم. دوست خوبم محمد حق مرادي شروع به صحبت كرد كه مي خواهد روي جامعه شناسي ادبيات كار كند و داستانهاي منيرو رواني پور را انتخاب كرده است و از نويسنده به نوعي سراغ كتابهاي اين نويسنده را مي گرفت. فروشنده هم مصرانه مي خواست دليل انتخاب دوست ما را بداند و  گفت شايد بتواند در اين مورد به دوست ما كمك كند چون با رواني پور آشنا است و ارتباط دارد. از كنار اين هم رد شديم و ناخودآگاه پازلي در اعماق ذهنم شكل مي گرفت. نمي دانم چگونه صحبت به ميان آمد كه فهميديم نام او بابك است و من كه مي دانستم همسر منيرو رواني پور بابك تختي است از او پرسيدم تو بابك تختي هستي و او به علامت مثبت سر تكان داد. بيرون كه آمديم محمد گفت خوب به موقع يادت آمد و قضيه رو گفتي و گرنه كنجكاوي فروشنده ممكن بود باعث شود چرت و پرتي بگويم و خلاصه تشكر كرد. ديگر نشد كه به بابك خان سر بزنيم اميدوارم هر جا كه خودش هست و خانواده اش شاد باشند. نجابت او هنوز يادم هست و شكوه از كاري كه در آن افتاده بود اما گلايه اش تلخ نبود. يكي از پستهاي خانم رواني پور را كه مي خواندم فهميدم كه شايد بخشي از مشكل آنها در آن ايام مالي بوده است. اميد كه مرتفع شده باشد.