مطلبی که در طی چند بخش پی در پی از نگاه شما عزیزان خواهد گذشت. مطالبی است که مدتهای زیادی ذهن مرا به خود مشغول داشته اند و به زعم خود کوشیده ام تا نظمی بر آن حاکم کنم تا بتوانم آن را به نوشته ای قابل ارایه تبدیل کنم. در این اثنا از برخی دوستان عزیزم خواستم تا نظر خود را ارایه کنند که همت کردند و مرا از نظراتشان بهره مند ساختند و تعدادی هم فرصت نکردند. از همه آنها که پیش از انتشار آن را مطالعه کردند متشکرم. برای برخی مسایل که طرح می شوند خود نیز پاسخی که مرا نیز به اندازه کافی راضی کند به گونه ای که دیگر ذهنم را نیازارد ندارم. اما چه کنم که ناگزیر از طرح آنها هستیم و به فردا افکندنشان دردی را درمان نخواهد کرد.

چرا موفق نیستیم؟

این سؤال همه نیست، فقط سؤال بعضی هاست، از میان این بعضی ها عده ای سؤالشان بجاست و عده ای نابجا. عده ای که سؤالشان نابجاست از نظر من آنهایی هستند که موفق هستند اما به این موفقیت راضی نمی شوند که البته حق هم دارند که راضی نشوند چون موفقیت بی پایان است. از میان آنها که سؤال ندارند بعضی ها همانهایی هستند که موفقند و بعضی هنوز در تلاشند و در آغاز راه.
بعضی هم هنوز به مرحله ای نرسیده اند که بخواهند چنین سؤالی را مطرح کنند و به داشته هایشان راضی اند.
موفقیت را اگر دستیابی به منابع تعریف کنیم، سه منبع در پیش رو خواهیم داشت: منبع قدرت و منبع ثروت و منبع منزلت. چهارمی را هم اضافه می کنم منبع آرامش. بگذریم از اینکه هر کدام از این سه یا چهار تا با هم تعامل دارند ارتباط سه تای اول با هم از نوعی است که با دستیابی به یکی به بخشی از دیگری هم می توان دست یافت اما چهارمی مثل بعد زمان در تئوری نسبیت است که همه آن سه را تحت تاثیر قرار می دهد و نوعی تعامل درونی و بیرونی را سبب می شود.
آدمهای موفق به گمان من در دستیابی به یکی از این سه تا ارضاء شده اند (بخوانید به آرامش رسیده اند) و احساس خوبی دارند و ناموفقها یعنی کسانی که لااقل از نظر خود موفق نیستند، احساسشان این است که در کسب قدرت و ثروت و منزلت عقب مانده اند. اما اگر اینها بخواهند خودشان را و شرایطشان را نقادی کنند از کجا باید شروع کنند؟
از روانشناسی فردی اشان یا محیط اطرافشان؟
این سؤال را شاید بتوان این طور نیز طرح کرد: روانشناسی فردی عامل عقب افتادگی افراد است یا عقب افتادگی اشان این نوع شخصیت روانی را ایجاد کرده است؟ مثلا اگر از بعد اقتصادی نگاه کنیم، رفتار اقتصادی ما متأثر از روانشناسی فردیمان است یا روانشناسی فردی ما به خاطر عدم موفقیتهای اقتصادیمان است؟

رفتار ورطه پیچیده ای است که ابداً تحت کنترل تام خودآگاه ما قرار نمی گیرد؛ یعنی نمی توان هزاران هزار عامل جزیی اما تعیین کننده را در بزنگاههای تصمیم و انتخاب، یا در تعامل با دیگران که باز هم در سرنوشت (یا نتیجه) تعاملات ما و در روند اقتصادی- اجتماعی امان تاثیر می گذارد تحت کنترل دقیق و خود آگاه قرار داد. باورهای بنیادین و چند لایه در کوچکترین منش و هدف گیریها و انتخابهای ما حضور دارند و ما را جهت دهی می کنند و چیزهای خوب یا بد، موفقیت آمیز یا شکست آمیز را رقم می زنند. بزنگاههای انتخاب، نتیجه ها را تعیین می کنند و همین انتخابها هستند که از بسیاری مسایل متأثرند. به عنوان مثال رفتارهای خودخواهانه بنا بر فرض غالب و با گونه ای تسامح در موفقیت اقتصادی دخیلند؛ چرا که کسب درآمد یعنی تخصیص منابع مالی به فرد و ایجاد مالکیت نسبت به آن. حال اگر کسی خودخواهی را نیاموخته باشد، دست کم الگوی غالب تعاملی او در حوزه های مختلف عینیت اجتماعی که او در آنها بروز و ظهور دارد، خودخواهانه نباشد، (البته منظور خودخواهی در معنای عام و ذاتی و فلسفی آن نیست. منظور مقایسه آن با رفتارهایی است که لااقل در حیطه بروز، خودخواهانه جلوه پیدا نمی کنند و برچسب خودخواهانه نمی گیرند.) چنین کسی موقع رفتار اقتصادی نمی تواند منافع آنی یا درازمدت خود را لحاظ کند و طبیعتاً در عرصه اقتصادی در مقایسه با دیگران دریافتهای پایین تری خواهد داشت و عقب تر خواهد ایستاد.
و اینها همه از تربیت فرد ناشی می شوند؛ تربیتی که هر چند در سراسر عمر مستمر و مداوم است، به یک معنا در سالهای آغازین زندگی شکل پیدا می کند

(ادامه دارد ...)